صیاد

مرا می دیدند و دلشان به حالم می سوخت تو را محکوم میکردند. که چه صیاد بی رحمی هستی.

برخی هم میدیدند و تو را تشویق میکردند که عجب مهارتی داری در شکار.

من هم، پای در بند و صید شده،مبهوت تماشای چهرۀ پر از غرور تو ام.

ولکن چه کسی میداند که چقدر بدنبال تو گشته ام

چقدر برایت خرامیده ام تا دست به صید بزنی و من شکار باشم و تو شکارچی

تا از بدست آوردن من هم تو افتخار کنی و هم من به وصال تو برسم.

من به مغلوب تو بودن افتخار میکنم، حتی اگر غلبه بر تو مرا ممکن بود.

مرا در بند بکش، اسیر کن.

مرا برای خودت تصاحب کن.مهربان نباش و راهی برای فرار نگذار.

مرا از هر چه غیر از توست بترسان، و از دید دیگران پنهان کن.

مرا از رفتن نومید کن.

بگذار ناچارِ تو باشم.

که همینم آرزوست.

بگذار متعلق به تو باشم و

بدانم که دغدغۀ تو داشتن من است.

                                                                                     

۰ لایک :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
با دقت زندگی کنیم.
هر طور که درست میدانیم، اما در بارۀ زندگیمان و چگونگی گذران عمر فکر کنیم و تصمیم بگیریم.
بی دقت گذراندنش مسلماً کار غلطیست.
یکبار برای همیشه چهار چوب های خودمان را پی ریزی کنیم.

زندگی کنیم، نه فقط زنده بمانیم.

محمد جواد قسوری
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان